کالبد شکافی جهان‌های موازی

دنیاهای موازی

همان طور که شنیده‌اید، جهان‌های موازی یک بحث کاملا داغ است؛ چه از لحاظ فیزیکی و چه فلسفی. این موضوع ممکن است برای بعضی‌ها بسیار بی‌معنی و خیالی یا برای بعضی دیگر بسیار پیچیده و مهم باشد. موضوع اصلی چیست؟ آیا اصلا چیزی به اسم جهان‌های موازی وجود دارد؟ آیا می‌توان آن را اثبات و یا رد کرد؟

خب برای شروع بیاید کمی دقیق بشویم. دنیا اصلا یعنی چه؟ خب من می‌توانم هر وقت که شما یک مرز بندی‌ای ارائه می‌کنید و می‌گویید از این خط به بعد دنیای‌ من و مابقی دنیای تو، من می‌توانم یک دنیای بزرگتر به نام دنیای من و تو بسازم که شامل هر دو دنیا باشد. پس این که دنیا را چه تعریف می‌کنیم هم چالش به حساب می‌آید و در ادامه متوجه خواهید شد که هر مدل به نوبه‌ی خود به این سوال پاسخ داده اند.

خب برگردیم به سر مطلب اصلی آیا دنیای دیگری غیر از دنیای ما وجود دارد؟ جوابی که دانشمندان می دهند کمی باز و گنگ است(خیلی گنگ) از صفر تا بینهایت دنیا وجود دارند(اگر جواب صفر باشد حتی دنیای ما هم توهمی بیش نیست!). تا به حال عده‌ی معدودی معادلاتی که دنیاهای موازی را توصیف می کنند را تفسیر کرده‌اند و در این‌جا چهار نوع از آن‌ها را بیان می‌کنیم. ولی خب به قول گفتنی وحی منزل نشده که فقط و فقط دنیا می‌تواند یکی از این چهار نوع باشد می توانید خودتان مدلی برای خودتان بسازید و کسی چه می داند، شاید درست باشد!

دنیای بی‌انتها

در اوایل دوران علمی‌ای که می‌شناسیم یعنی دوران یونان باستان این سوال مطرح شد: “آیا دنیا بی‌انتهاست؟”

خب فیلسوفان آن دوران گفتند که ما برروی یک صخره می‌ایستیم و یک‌تیر شلیک می‌کنیم. دو حالت داردر؛ اگر به مسیرش ادامه بدهد، پس دنیا بی‌انتهاست و اگر به یک مانع برخورد کند به مرحله یک برمی‌گردیم.

این استدلال برای اون دوران کاملا بی‌نقص بود تا در قرن بیستم که انقلاب در علم فیزیک رخ داد و کوانتوم و نسبیت به وجود آمدند. سپس ریاضیات و هندسه به شدت درهم آمیختند و چیزی به نام توپولوژی را ساختند. آن وقت بود که فیزیکدانان قرن بیستم برگشتند و گفتند این که تیر تا ابد حرکت می کند که نشد! دلیل مثل این است که بگوییم چون تا ابد می‌توانیم روی زمین راه بریم پس زمین بینهایت است. مخالفان دنیای بینهایت هم دلائل خودشان را آوردند. مثلا اگر قرار باشد دنیا بینهایت باشد، پس در هرنقطه از آسمان باید یک ستاره باشد (چون دنیا بینهایت است پس هر خطی را بکشیم باید به یک ستاره ای برسد – با تاکید روی بینهایت)؛ و این که مکانیک کوانتومی ایجاب می‌کرد که اگر دنیا بینهایت باشد باید انرژی در دمای صفرکلوین صفر باشد. ولی آزمایش‌ها و نظریه‌ی ترمودینامیک گفتند انرژی پایه صفر نیست بلکه یک مقدار بسیار کوچکی‌ست[منبع 6].

بعد از گذشت مدتی و رواج نظریه‌تورم، با پیشرفت علم و به وجود آمدن نظریه ابرریسمان و مشکلات فلسفی متعدد، دوباره پای فلسفه به فیزیک باز شد. جالب این است که به این سوال این طوری جواب دادند:

دنیاهای ماورای افق کیهانی ما: در این دنیاها قوانین فیزیک یکسان است ولی شرایط اولیه فرق می‌کند. شواهد: ساده‌ترین مدل، از مشاهداتمان بر می‌آید که دنیا باید بسیار بزرگ و تقریبا تخت باشد

خب قبول؛ دنیا بینهایت نیست (به دلیل این که انرژی پایه صفر نیست)! ولی می‌دانیم که خیلی کوچک هست. پس دنیا می‌تواند بسیار بزرگ باشد. چون محدوده‌ای که می‌توانیم از آن اطلاعات کسب کنیم محدود است (و اسم آن حد، افق کیهانی یا به افتخار کیهان شناس بزرگ، فضای هابل نام دارد )، پس مشکل آسمان نورانی هم حل شد و بعدها اخترفیزیکدان‌ها فهمیدند که دنیا پس‌زمینه دارد! (مثل یک نقاشی که در پس‌زمینه سفید می‌کشید) و از آن اینطور برداشت می‌شد که دنیا بسیار بزرگ و تقریبا تخت است (تقریبا!). بدین صورت فلاسفه‌ی فیزیکدان (یا فیزیکدانان فلسفه‌دان) دوباره این تفکر را به دنیای فیزیک برگرداندند. خب کیهان ما چقدر می‌تواند بزرگ باشد؟ جواب این سوال خیلی خیلی بزرگ‌ است. آنقدر بزرگ که اندازه‌ی فضای‌هابل ما نسبت به اندازه‌ی کل کیهان(جهان) مثل نسبت اندازه‌ی هسته‌ی اتم به منظومه‌شمسی‌‌ست. با توجه به این که این دنیا خیلی بزرگ هست پس احتمال این که دنیایی کاملا مشابه دنیای خودمان وجود داشته باشد بسیار بالا می‌رود (در حد 50 یا 60 درصد).

پس بیایید با هم به یک مسئله فکر کنیم: 

سوال: دکتر نفاریو در آخرین تلاش خودش موفق به اختراع یک دستگاه تلپورت شده است. دستگاه تلپورت از دو جزء فرستنده و گیرنده تشکیل شده. دستگاه این گونه کار می‌کند که اگر دستگاه گیرنده‌ای در هر جای عالم هستی روشن باشد فرستنده جسم را به آنجا می‌فرستد و این دستگاه قابلیت آن را دارد که اطلاعات را به صورت آنی منتقل کند. پس بدون هیچ معطلی‌ای جسم در گیرنده ظاهر می‌شود. حال دکتر نفاریو یکی از مینیون‌ها را به داخل دستگاه می‌فرستد و هم فرستنده و هم گیرنده را روشن می‌کند و مینیون را در داخل گیرنده میابد. حال اگر فرض کنیم دنیای ما از مدل “دنیای بینهایت” استفاده می‌کند، آیا این حرف درست است که مینیون ظاهر‌شده در گیرنده، یک بیگانه از یک نقطه‌ی دیگر عالم هستی‌ست؟ اگر به جای مینیون یک مکان‌یاب کیهانی که مکان محلی که از آن ارسال شده است را نشان می‌دهد را تلپورت کنیم، آن وقت چه؟

 

دنیای درهم، برهم هندسی:

در گذشته مردم فکر می‌کردند که زمین صاف است، چرا که از روی آن به درون فضا نمی‌افتادند. بعد از مدتی یوهانس کپلر و بسیاری از دانشمندان گفتند که زمین گرد است و  آیزاک نیوتون هم قوانین حاکم بر چسب های کیهانی یعنی جاذبه را کشف کرد. این دو با هم به فرضیه‌ی زمین‌صاف پایان دادند.

خب چرا این قصه‌ی بسیار زیبا که هر روز در مدرسه توی گوشتان می‌خواندند را تعریف کردم؟ چون الآن هم دارد همین اتفاق می‌افتد و به قول گفتنی جهان دیگر آن طوری که ما فکر می‌کردیم نیست!

بگذارید یک قصه‌ی دیگر هم برایتان تعریف کنم: یک روز گاوس (یک ریاضیدان، فیزیکدان و هندسه‌دان مشهور) با خودش فکر می کند مجموع زوایایی که سه قله مجاور خانه‌اش می‌سازند چقدر است؟ هر کسی که کمی هندسه بلد باشد می‌داند که مجموع زوایای یک مثلث(هر نوع مثلث) همیشه برابر با 180 درجه  است. گاوس دریافت که مجموع زوایا کمتر از 180درجه شد! چطور چنین چیزی ممکن است؟ خب در واقع هندسه‌ای که ما بر اساس آن حکم می‌کنیم هندسه اقلیدسی نام دارد. ولی گاوس هندسه‌ی دیگری را یافت و جزو بنیان‌گزاران آن به شمار میرفت؛ امروزه ما آن را به نام هندسه‌ی لباچفسکی(یا هندسه‌ی هذلولی) می‌شناسیم.(برای بیشتر خواندن درباره‌ی آزمایش گاوس کلیک‌کنید)

ساختارهای دیگر ریاضی: در این دنیاها معادلات دیگری در فیزیک صادقند. شواهد: 1)کاربرد بی دلیل ریاضی در فیزیک2)به سوالی که هاوکینگ پرسید جواب می دهد”چرا این معادلات؟ چرا معادلات دیگر نه؟”

درواقع هندسه‌ی‌اقلیدسی در فضای تخت و صاف(مثل میز شما) جواب می‌دهد.(به قول ریاضیدان ها سازگار است) ولی اگر میز شما به سمت پایین خمیده شود دیگر هندسه اقلیدسی سازگار نیست. این جاست که ما به هندسه لباچفسکی احتیاج پیدا می‌کنیم. نوع دیگری از هندسه وجود دارد که اگر میز شما به سمت بالا خمیده شود به کار می‌آید به نام هندسه ریمانی. و با استفاده از این دو هندسه عجیب بود که اینشتین توانست دو نظریه نسبیت خود را ارائه دهد.

تا به حال چنان هندسه‌های عجیبی به وجود آمده‌اند که این دو هندسه پیش آنان ساده و بدیهی جلوه می‌کنند و اگر جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم تنها جهان ممکن نباشد می‌توان با استفاده از این هندسه‌ها چنان جهان‌ها را در هم پیچید که خودمان هم نفهمیم بقیه‌ی دنیاها کجا هستند و شاید هرگز هم نفهمیم. ما تا به حال اطلاعات بسیار ناچیزی از هندسه ی دنیا داریم. مانند آن است از یک مورچه که نمی تواند هیچ حرکتی بکند بخواهیم در عرض سه‌ثانیه تنها با نگاه‌کردن(آن هم به محدوده‌ای خاص در حد 1 سانتی‌متر) یک نقشه‌ی سه‌بعدی کاملا دقیق از زمین به ما بدهد! ما به تازگی متوجه شده‌ایم که جهان کاملا تخت نیست و دارای خمیدگی‌ای ذاتی‌ست، حتی وجود اجسام در آن باعث تغییر شکلش می‌شوند! ما تازه در این راه قرار گرفته‌ایم و شاید این نقشه برداری از جهان تنها به سه‌بعد محدود نشود و باعث شود که دیدگاهمان به دنیای هستی تا ابد دچار تغییرات بنیادین شود.

 

دنیای پرده ای:

شاید اسم نظریه ریسمان را شنیده باشید، برای ادامه‌دادن به راهمان و فهمیدن حالت سوم بیایید نگاهی به آن بیاندازیم.

در سال‌های قبل از 1900 با وجود آن‌که مندلیف جدول تناوبی خویش و دالتون نظریه‌اتمی خود را ارائه کرده بودند، بسیاری از دانشمندان آن موقع که ماخ هم جزو آنان بود، وجود اتم ها را قبول نداشتند! برای همین هم فقط دو نیرو شناخته شده‌بود؛ گرانش و الکترومغناطیس. بعدها اینشتین آمد و فضای سه بعدی ما را به فضایی چهار بعدی تعمیم داد(سه‌بعد مکان و یک بعد زمان) و با استفاده از آن نیروی گرانش را توضیح داد(اگر ما جرمی را در فضا_زمان بگذاریم آن را خم می‌کند مثل یک پارچه و نیروی گرانش هم از این خم‌شدن ناشی می‌شود).

در آن زمان دو دانشمند به نام‌های کالوزا و کلاین با خودشان گفتند: خب بیایم نیروی الکترومغناطیس هم به صورت برهم‌کنش فضا بگوییم و موفق هم شدند! آن‌ها با اضافه‌کردن یک‌بعد دیگر توانستند نیروی‌الکترومغناطیس و گرانش را به هم پیوند‌بزنند! ولی متاسفانه این نظریه به دلیل داشتن یک بعد فیزیکی بیشتر و بعضی از ناهماهنگی‌ها کنار گذاشته‌شد(نظریه کالوزا_کلاین). بعد از مدتی و پس از آزمایش پراکندگی رادرفورد ناگهان فیزیکدانان متوجه شدند اتم هسته‌ای با بار مثبت دارد؛ و خب بر اساس قوانین‌الکترومغناطیس هسته‌ی اتم باید چیز ناپایداری می‌بود و اجزایش پراکنده می‌شد ولی در اکثر مواقع پایدار هست یا به صورت آنی پراکنده نمی‌شود.(بر خلاف آنچه که نظریه‌الکترومغناطیس در این رابطه پیش‌‌گویی می‌کند) خب فیزیکدانان گفتند که یک نیرویی بسیار قوی‌تر از نیروی الکترومغناطیس باید این ذرات درون هسته(که هنوز نمی دانیم چیستند) را به هم بچسباند.

جهان‌های پردهای(غشایی): در این دنیاها قوانین فیزک ثابت است ولی ثابت‌های بنیادی و شرایط اولیه تفاوت می‌کند. شواهد: 1)به این سوال پاسخ می‌دهد که چرا این ثابت ها؟چرا ثابت‌های دیگر نه؟ 2) نظریه ریسمان با این مدل بسیار سازگار است.

بعد قائدتاً ما نیاز به یک نظریه‌ای داریم که این نیروی عجیب را توضیح دهد(که بعدها معلوم شد هسته از دو نوع ذره تشکیل شده است، پروتون و نوترون که پروتون مثبت و نوترون خنثی ست_البته حتی نوترون و پروتون هم از ذرات کوچکتری به نام کوارک تشکیل می شوند و می توان گفت آن نیروی عظیم که هسته‌ای‌قوی نام دارد بر اثر برهم‌کنش این کوارک‌ها به وجود می‌آید).

یکی از این نظریه‌ها که بسیار خوش هم درخشید نظریه‌ریسمان بود که به سادگی این نیرو‌ها را توضیح می‌داد، ایده‌ی این نظریه بسیار ساده بود؛ بیایید به جای آن که این همه ذره بنیادین(تنها خود کوارک‌ها 6نوع دارند!) یک ریسمان را درنظر بگیریم که یک بعدیست و نیروی هسته‌ای قوی هم یکی از نتایج این ارتعاش‌هاست.(و همانطور که با ارتعاشات مختلف طناب صداهای گوناگونی تولید می‌شود، با ارتعاش‌های گوناگون ریسمان‌ها هم چیزهای مختلفی از جمله نیروها و حتی ذرات تولید می‌شوند! مثل یک ارکستر کیهانی!) ولی کمی بعد مشخص شد که این نظریه فقط یک تقریب است! و در واقع جملات بینهایتی را پیشنهاد دادند تا نظریه را دقیق‌تر کنند(فکرش بکنید کل نظریه ریسمان قبلی تنها یک جمله از بینهایت جمله را تشکیل می‌داد) و برای همین هم جایش را به رقیبش یعنی کرومودینامیک‌کوانتومی (که به مدل‌استاندارد معروف شد) داد.

ولی نظریه‌پردازان ریسمان بسیار آدمان چموشی بودند و دست از تلاش نکشیدند. بعد از مدتی و با اضافه‌کردن 22 بعد ناقابل‌ دیگر (یعنی نظریه حالا دنیایی متشکل از یک‌بعد زمان و 25 بعد‌مکان را توصیف می‌کند!!) و ذره‌ای که از نور سریعتر حرکت می‌کند(تاکیون) و درضمن نظریه تنها برای دسته‌ای خاص از ذرات صادق بود(بوزون‌ها) (در آن موقع یکی از این‌ها به‌ تنهایی می‌توانست یک نظریه را تا ابد خاموش کند!) نظریه توانست انرژی هسته‌ای‌قوی را توضیح دهد ولی چه فایده که کار از کار گذشته‌بود. و نظریه کرومودینامیک‌کوانتومی لقب مدل استاندارد را به خود گرفته‌بود.

بعد از مدتی نور امیدی در نظریه به وجود آمد و آن پیداشدن سر و کله‌ی ذره‌ای عجیب در معادلات بود که اثبات‌شد آن ذره می‌تواند حامل نیروی‌گرانش باشد(مثل فوتون که حامل نیروی‌الکترومغناطیسی است) که به آن گراویتون اتلاق می‌شد. پس این نظریه ناگهان و بدون هیچ انتظارات قبلی‌ای وارد مسابقه‌ای شد که جایزه‌ی آن نام‌گرفتن به عنوان نظریه‌همه‌چیز است و آن، رقابت برای پیوند‌زدن نیروی‌گرانش و بقیه‌ی نیروها(الکترومغناطیس و هسته‌ای‌ضعیف و هسته‌ای‌قوی) بود. و جالب‌تر آن که نظریه‌ریسمان از بقیه نظریه‌های دیگر جلوتر بود ولی هنوز مشکلات خودش را داشت.

بعد نابغه‌ای به نام ادوارد ویتن نظریه‌ای داد که راه نظریه‌ریسمان بوزونی را ادامه می‌داد و آن نظریه، نظریه”M” بود. در نظریه”M” ریسمان‌ها به جای ارتعاش در فضای خالی، در فضایی‌بسته به نام غشا(که ابعادی از صفر تا نه دارد) ارتعاش می‌کنند. و یک فرض جالب دیگری که ادواردویتن کرد و بسیاری از فیزیکدانان به آن معتقدند(حتی منتقدان به نظریه‌ریسمان) ابرتقارن نام دارد. این فرض پیش‌بینی می‌کند که به ازای هر ذره‌ی‌بنیادین(حتی پادماده‌ها) یک ذره ی دیگر باید وجود داشته باشد، تنها با این‌تفاوت که در دسته‌ی مخالف باشد(به عنوان مثال، ذره‌ای که ابرتقارن برای فوتون که بوزون است پیش‌بینی می‌کند، فوتینو نام دارد و جزو دسته‌ی فرمیون است) و با این فرض، تعداد ابعاد لازم برای نظریه به یازده بعد کاهش میابد و دیگر از ذراتی با سرعت بیشتر از نور خبری نیست! حتی نظریه تمامی مواد را توصیف می کند!

آن‌چنان نظریه‌پردازان ریسمان خوشحال شدند که نام این نظریه را ابرریسمان گذاشتند.خب چه ربطی به جهان پرده‌ای داشت؟ بیایید کمی دقیق‌تر به پرده ها نگاه کنیم، پرده ها از چه تشکیل شده‌اند؟ ریسمان! و ریسمان ها تنها می‌توانند در پرد‌ه‌ها ارتعاش کنند. به عنوان مثال جهان‌ما یک غشای سه بعدیست(یا راحت‌تر بگویم جهان ما مثل یک پرده سه‌بعدی‌ست)! پس همانند پرده‌ها که ریسمان‌های هر پرده از پرده‌های‌دیگر خبر ندارند و نمی‌توانند به آن‌جا بروند، ما هم از وجود غشاهای دیگر بی‌خبریم و نمی‌توانیم به دیگر غشاها سفر کنیم. در ضمن تصور نکنید که غشاهای دیگر بسیار دور از شما هستند بلکه در دورترین حالت یک تیریلیونیم سانتی‌متر با شما فاصله دارند ولی در بعد یازدهم!

دنیای درختی

این نوع دنیا را مدیون دنیای عجیبی هستیم که مکانیک‌کوانتومی آن را ایجاب می کند. به خاطر آن که این مکانیک بسیار جالب، عجیب و غیرقابل فهم هست ان‌شاءالله بعدا به تفصیل به این مکانیک وصف‌نشدنی (عین واقعیت هست شما نمی‌توانید دنیایی را که مکانیک‌کوانتوم به ما نشان می‌دهد را با زبان روزمره وصف کنید چه برسد به این که آن را بفهمید!) می‌پردازیم خب برویم سر اصل مطلب:

در سال 1900 بنیان‌های چیزی که ما از دنیا می‌شناختیم دستخوش تغییر شد ولی این تغییر به صورت نهان بود تا سال 1920، که در آن اولین فرمول‌بندی ریاضی برای مکانیک‌کوانتوم توسط ورنر‌هایزنبرگ مطرح شد و واقعا اسم ریاضی برازنده‌ی این روش بود. به صورتی که هایزنبرگ تمام شهودی که از اتم‌ها داشتیم را کنار زد و تنها به فرمول‌های پراکنده ریاضی‌ای که در اختیار داشت، مکانیک ماتریسی (چون تماما با ماتریس‌ها سر و کار داشت) را ابداع کرد.

اما تفاوت این مکانیک با مکانیک‌کلاسیک چیست؟

ابتدا بیایید کلمه مکانیک را دوباره معنا کنیم، مکانیک در این‌جا به سلسه قوانینی (به این قوانین‌پایه اصول‌موضوعه می‌گویند) گفته می‌شود که از آن‌ها می‌توان تحول یک سیستم را با داشتن شرایط اولیه پیش بینی کرد، مثلا در مکانیک‌نیوتونی(کلاسیک) سه قانون‌نیوتون اصول‌موضوعه هستند. اما مکانیک‌کوانتوم چه؟

در فیزیک‌کلاسیک فرض می‌شد هر زمان که ما اراده‌کنیم می‌توانیم مکان و سرعت‎‌ تمام ذرات عالم هستی را به طور دقیق بیابیم. ولی راه ساده‌تر این است که بگوییم در این زمان چقدر احتمال دارد فلان‌تا ذره با فلان سرعت حرکت کنند. مکانیک‌کوانتومی هم از این روش ساده‌تر استفاده می‌کند با این تفاوت که این تنها اطلاعاتیست که می توان به دست آورد!! یعنی چه؟

یعنی ما نمی‌توانیم مکان و سرعت حتی یک ذره (چه برسد به تمام ذرات عالم) را به طور دقیق مشخص کنیم و در اثر این عدم قطعیت در مشاهدات مجبوریم به جای تعیین دقیق مکان، بگوییم کجاها احتمال حضور ذره بیشتر است. به این روش احتمالاتی چگالی احتمال ذره می‌گویند که توسط اروین شرودینگر  بسط داده شد و تبدیل شد به مکانیک‌موجی.(که تنها چند ماه بعد از هایزنبرگ آن را مطرح کرد)

ولی بیاید روراست باشیم، این چگالی احتمال یعنی این که ذره هیچ دلیلی برای کاری که انجام می‌دهد، داده یا انجام خواهد‌ داد ندارد!! این چیزی بود که اینشتین قبول نداشت، و این طور استدلال می‌کرد:“خدا تاس نمی اندازد”. حتی خود شرودینگر بر علیه نظریه‌اش اقدام کرد! چرا اینقدر غیرقابل توجیه است؟ چون یکی از بدیهی‌ترین اصل‌های فلسفی را زیرسوال میبرد، “علیت”. ولی در آن زمان فیزیکدانان خودشان را درگیر فلسفه نمی‌کردند برای همین هم متوجه عمق فاجعه نشدند ولی بعدها که فیزیکدانان کمی فلسفه خواندند و فلسفه‌دان ها هم کمی فیزیک، راه‌حل‌هایی ارائه دادند یکی از آن‌ها این است:

در این تصویر می توانید ببینید که اگر از بالا به این تقسیم شدن دنیایی نگاه کنیم شبیه یک درخت پر شاخه و برگ می شود
در این تصویر می‌توانید ببینید که اگر از بالا به این تقسیم شدن دنیایی نگاه کنیم شبیه یک درخت پر شاخه و برگ می شود

خب چه کسی گفته است که فقط یک حالت رخ می‌دهد؟ اصلا تمام حالات ممکن در چگالی احتمال همه رخ می دهند! پس چرا ما فقط یک حالت را مشاهده می‌کنیم؟ چون دنیا در آن لحظه که یک حالت از چگالی‌ احتمال رخ می‌دهد، دنیا را به چندین قسمت تبدیل می‌کند؛ به طوری که هر حالت ممکنه در یکی از دنیاهای به وجود آمده در حال رخ‌دادن هستند! و ما در حال ادراک کردن یکی از این دنیا‌ها هستیم!

خیلی عجیب و گنگ هست ولی این بهترین راهی هست که علیت را پابرجا نگه‌داریم، اگر علیت نقض شود آن وقت تمام فیزیک زیر سوال میرود و به یک پرسشی می‌رسیم که جواب دادن به آن خیلی سخت‌تر از فهمیدن چندخط بالایی هست، “آیا می‌توان طبیعت را با زبان ریاضی فرمول‌بندی کرد؟” یا “آیا اصلا می‌توانیم طبیعت را پیش‌بینی کنیم؟”

 

جمع بندی:

تا به حال ما با چیزهای عجیب بسیاری روبرو شدیم و یکی از این‌ها دنیاهای موازیست. حال می‌خواهید بدانید چرا اصلا ما به دنبال دنیاهای‌موازی هستیم؟

اولین دلیلش این است که جهان ما در حال سرد شدن است و پس از مدتی(که بسیار طولانی هست) کل جهان هستی‌ای که تا به حال آن را می‌شناختیم تبدیل به یک برهوت بسیار سرد می‌شود و دیگر در آن حتی یک ستاره هم وجود نخواهد داشت و قائدتا اگر در این جهان بمانیم از بین خواهیم رفت(این فقط نظر برخی از دانشمندان است ولی بالاخره هر آغازی باید پایانی داشته باشد و جهان ما هم از آن جا که آغازی داشته(مهبانگ) پس باید پایانی هم داشته باشد_این را به خواننده می‌سپارم که آیا این حرف را قبول دارد یا نه)، پس جهان‌های موازی راه‌حل خوبی برای زنده‎‌ماندن هستند.

دلیل دیگری که ما به جهان‌های‌موازی بسیار علاقه‌مندیم به نظریه‌ریسمان برمی‌گردد. امروزه معلوم شده‌است نظریه‌ریسمان که اکنون موفق‌ترین و محتمل‌ترین کاندید برای نظریه‌همه‌چیز است تنها یک‌جهان را توصیف نمی کند!!(دقیقا برخلاف آرزویی که فیزیکدانان داشتند!) بلکه 10 به توان 100 جهان را توصیف می‌کند! برای بزرگی این عدد باید بدانید تخمین‌ زده می‌شود که کل شعاع هستی‌ای که ما آن را می‌شناسیم 10 به توان 40 متر است! یعنی تعداد جهان‌های ممکن 10به‌توان60 برابر شعاع کل جهانیست که ما در آن زندگی می‌کنیم!

این عدد آنقدر بزرگ است که نظریه‌پردازان ریسمان به تفکراتی مانند چندجهانی(جهان‌های موازی) و این که در این دنیا حیات است پس تنها دنیاهایی پذیرفته می‌شوند که حیات در آن‌ها ممکن باشد (حرف من را قبول کنید، این طرز فکر بسیار منفور است!) روی آوردند. از طرف دیگر چند جهانی به طرز غیرقابل باوری معادلات پیچیده را ساده می‌کند. و مسائل قدیمی که سال‌ها فیزیک‌دانان را درگیر کرده‌بود را توضیح می‌دهد(مثل این که چرا جاذبه بسیار ضعیف است؟ برای به دست آوردن مقیاس ضعف جاذبه این نسبت‌ها را می‌گویم: در هسته‌ی‌اتم قدرت نیروی‌هسته‌ای‌قوی 100 برابر نیروی الکترومغناطیس است! در حالی که نیروی‌هسته‌ای قوی 10 به توان 40 برابر نیروی گرانش میان اجزای هسته است!(باز دوباره 10 به توان 40!)).

به هر حال این ایده که جهان‌های دیگری وجود دارند ایده‌ای بسیار جذاب است. ولی یادتان باشد هیچ‌کدام از این مدل‌هایی که ارائه‌کردم حتی یک پیشگویی ساده که بتوان آن را آزمود هم ندادند و این درحالیست که اکثر فیزیکدانان بیشتر تمایل دارند تا ریاضیات این دنیا‌ها را بشناسند و خود را بر روی تعبیر آن‌ها سرگرم نکنند. ولی با این حال خود چندجهانی یک پیش‌بینی جالب می‌کند(فقط یکی) که آزمودن آن فعلا از توانایی ما خارج و توضیح دادن آن خود یک پست دیگر را طلب می‌کند.

 

منابع:

علیرضا غضنفری

نویسنده: علیرضا غضنفری

بنده علیرضا غضنفری هستم متولد اسفند 1379، کلا به چالش کشیده شدن رو دوست دارم برا همین تو هرچیزی که تونستم یه سرکی کشیدم، کامپیوتر ، فیزیک نوین، فیزیک سرد ، والیبال و همینطور در شطرنج که توش حریف می طلبم و همینطور برای شما آرزوی خفن بودن دارم(کلا سعی کنید توی حداقل یه چیز خفن بشید)

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *